بسم الله الرحمن الرحیم – نقد فا – اگر میوه انبه را خورده باشید ، یک حالتی خاصی وقت خوردنش از جهت مزه به انسان دست می دهد اولین گاز را که از میوه می زنید، لحظه ای بعد از چشیدن میوه با خودتان می گویید عجب میوه خوشمزه ای! و دقیقا لحظاتی بعد می گوید چرا مزه اش اینگونه است؟ خلاصه برزخی است برای خودش این انبه.

فیلم “tokarev”  (نام یک نوع اسلحه روسی) هم اینگونه است. چند باری در بین فیلم این تغییر مزه را حس می کنید. اوایل فیلم و مخصوصا بعد از قتل دختر — احساس می کنید که باید منتظر یک شاهکار باشید اما بعد از مدتی با یک بی منطقی خاصی در انتقام جویی مواجه می شوید در ادامه و پس از چند اتفاق دیگر که انتهای فیلم و تمام شدن داستان فرا می رسد با خود می گوید چه فیلم خوبی!!

صحنه آهسته های فیلم گرچه شاید کمی زیاد باشد، اما به انصاف در جای درست خودش است و با اینکه چندین بار تکرا ر می شود و بعد از مدتی از فیلم متوجه می شوید که کجاها را باید صحنه آهسته داشته باشد باز درست استفاده شده. فیلمبرداری به غیر از سکانس تعقیب و گریز پائول(نیکلاس کیج) با یکی از مظنونین در اواسط فیلم که خیلی تکانهای شدید و الکی ای دارد توانسته خودش را برساندو نه تنها به فیلم ضربه نمی زند بلکه در زیبا تر شدن آن تاثیر بسزایی دارد.

بازی نیکلاس کیج با توجه به اینکه چند سالی است در سراشیبی سقوط قرار گرفته و بعداز روح سوار تقریبا فیلم شاخصی بازی نکرده معرکه است. باز فریادهای خاص ، نگاههای آنچنانی کیج را داریم که واقعا فیلم را ارتقاء بخشیده و فیلم بدون او احتمالا یک فیلم ضعیف می بود. نوع گفتگوهایی هم که بین شخصیتهای فیلم رد و بدل می شود کمی مصنوعی و به دور از واقعیت است. کلمات قصار و ژشتهای آن چنانی کمی شخصیتها را از جهان واقعی دور کرده و به یکس ری روبات خوشتیپ تبدیل می کند.

اما اشکال عمده فیلم خشونت بی منطق در انتقام است. با اینکه این چند مرد در جوانی به نوعی تبهکار بوده اند اما خیلی بی منطق آدم میکشند. چندین نفر قربانی اینان می شوند تا موش را از لانه اش بیرون بکشند. این بی منطقی یک حفره عمیق در فیلمنامه ایجاد کرده است که حتی قهرمان فیلم را هم به پرتگاه منفور شدن می برد. کارگردان خیلی راحت آدمهای خود را حذف می کند گویی نشسته و یک بازی رایانه ای را بازی می کند. همین حفره در فیلمنامه است که فیلم را از یک کار تر و تمیز نزدیک به شاهکار تبدیل می کند به یک اکشن معمولی کم تاثیر. حتی خودکشی پایانی فیلم هم از این قاعده مستثنی نیست و بی رحم بودن کارگردان و نویسنده را هر چه بیشتر نشان می دهد. برخی فیلمها ممکن است زیاد درشان کشت و کشتار باشد اما یک منطقی بر آن حاکم است که بیننده با آن منطق تحمل کشت و کشتار ها را پیدا میکند. البته اصلا مخالف خشونتهای اینگونه در سینما هستم عده ای با این خشونت است که فیلم می سازند و با این خشونت می فروشند. خشونت کمش هم زیاد است.

این فیلم را می توان نوعی بازگشت نیکلاس کیج به روزهای خوبش دانست مخصوصا برخی سکانسهای فیلم که مرا یاد تغییر چهره و آن فریاد شاهکار کیج در آن فیلم انداخت و می توان به نوعی گفت که این فیلم با حذف اشکالات خاصی که دارد و اصلاح آنها می تواند یک الگوی خوب برای یک فیلم خوش ساخت و جذاب باشد که واقعا بیننده را درگیر کند.